شمس الدين حافظ

414

سفينه حافظ ( فارسى )

خسروا اميد اوج جاه دارم زين قبل * التماس آستان‌بوسى حضرت مىكنم حافظم در محفلى ، دردى كشم در مجلسى * بنگر اين شوخى كه چون با خلق صنعت مىكنم « 1 » [ 351 حاشا كه من بموسم گل ترك مى كنم ] 52 شماره مسلسل 506 حاشا كه من بموسم گل ترك مى كنم * من لاف عقل مىزنم اين كار كى كنم مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم * در كار بانگ بربط و آواز نى كنم از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت * يك‌چند نيز خدمت معشوق و مىكنم كو پيك صبح تا گله‌هاى شب فراق * با آن خجسته طالع فرخنده پى كنم كى بود در زمانه وفا ، جام مى بيار * تا من حكايت جم و كاووس كى كنم از نامهء سياه نترسم كه روز حشر * با فيض لطف او صد ازين نامه طى كنم خاك مرا چو در ازل از مى سرشته‌اند * با مدعى بگو كه چرا ترك وى كنم اين جان عاريت كه بحافظ سپرده دوست * روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم [ 353 من ترك عشق و شاهد و ساغر نمىكنم ] 53 شماره مسلسل 507 من ترك عشق و شاهد و ساغر نمىكنم * صد بار توبه كردم و ديگر نمىكنم باغ بهشت و سايه طوبى و قصر حور * با خاك كوى دوست برابر نمىكنم تلقين درس اهل نظر يك اشارتست * كردم اشارتى و مكرّر نمىكنم هرگز نمىشود ز سر خود خبر مرا * تا در ميان ميكده سر برنمىكنم شيخم به طنز گفت حرامست مى مخور * گفتم به چشم گوش بهر خر نمىكنم پير مغان حكايت معقول مىكند « 2 » * معذورم ار محال تو باور نمىكنم اين تقويم بسست كه چون واعظان شهر * ناز و كرشمه بر سر منبر نمىكنم ناصح بطعنه گفت برو ترك عشق كن * محتاج جنگ نيست برادر نمىكنم حافظ جناب پير مغان مأمن وفاست * من ترك خاك‌بوسى اين در نمىكنم

--> ( 1 ) تزوير - دوروئى - تظاهر و نفاق - در غزل 43 و 46 از حروف دال لغت صنعت به كار رفته است . ( 2 ) در بعضى نسخ بجاى معقول مقبول آمده آن هم صحيح است .